تبليغاتX
رؤیای خیس من
تمام می شوم شبی ...

بسم ربّ الشّهداء و الصّدیقین

بویی می آید.چیزی حس می کنم.صدایی آشنا می آید...

آری...

این صدای کاروانیان است.بوی سیب می آید...

باز هم محرم.باز هم حسین(ع). دوباره سیاه. دوباره سپید.دوباره لباس هایی که سیاه می شوند و دوباره جان هایی که سپیدتر و با جلا تر می شوند.دوباره صدای دست ها و سینه ها. و شاید دوباره بوی غذاهای امام...

دوباره چشم هایی که خیس می شوند و اشک هایی که می چکد.دوباره دل هایی که می شکند. دوباره یاد آزادگی حر و جوانمردی عباس. و باز هم یاد خون های پاکی که ناپاکان ریختند. دوباره شام غریبان و اسیران. دوباره رقیه (س) و دستهای کوچکش. دوباره نوای «هل من ناصر ینصرنی» که در دشت دل های آب نخورده و خشکیده مان می پیچد. دوباره آدم هایی که در گیر و دار دوباره ها و تکرار ها غرق می شوند. و دوباره آدم هایی که گویی دوباره ها برایشان تکرار نمی شود. دوباره سنگی که خون گریه می کند و دوباره سفر دل های بی ریا به دشت کربلا، به یاد حسین، به یاد زینب، به یاد خدا...

دوباره کشته شدن یاران و افتادن ستون خیمه ها. دوباره مشک هایی که بر نمی گردند. دوباره کودکانی که نبودن عمو تشنگی را از یادشان برده. دوباره اسب هایی که بی سوار بر می گردند. دوباره دلاوران، دوباره شیر زنان، دوباره فرات، دوباره یاد بین الحرمین. دوباره ذکر مصیبت هایی که تمام نمی شود انگار، دوباره پرده هایی که دریده می شود، دوباره حرمت هایی که می شکند، دوباره دستان ستمگری که سیلی می زنند. دوباره تیرهایی که بر گلو می خورد و دوباره کسانی که یادشان رفته، کسی گفت: "حسین منی و انا من حسین"...

دوباره شهدهایی شیرین تر از عسل، دوباره یارانی باوفا، دوباره "ما رایت الا جمیلا". دوباره ایمان، دوباره غیرت، دوباره امام، دوباره خدا...

و دوباره ما. ما که ندای "یا لیتنی کنت معکم فافوز معکم" مان گوش فلک را کر می کند و یادمان نیست انگار، که داریم گم می شویم در هیاهوی تکرار سال ها و محرم ها و عاشوراها. و کسی این جا یادش نیست که فرزند محمد(ص) و فرزند حسینی هست که می توان یارش بود.
طوری در دور و برمان آشفته ایم که فراموش کرده ایم امام عصرمان نگاهمان می کند. انگار اماممان محدود شده به عاشورا و گودی قتلگاه. و گاهی فقط 20 روز به یاد امام و قیام هستیم و بعد فراموش می کنیم و شاید دوباره سال بعد...

و هستند کسانی که گم نمی شوند در دریای دوباره ها و تکرار ها. هر لحظه به یاد حسین(ع) اند به یاد "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" و می دانند کسی هست که یارانش قلیلند و می توان با او رستگار شد.کسانی که می فهمند راز قیام امام (ع) را و گم نمی کنند راز عاشورا را و راز سنگی که خون می گرید و یاد صحرایی که انگار هنوز منتظر سومین «الله اکبر» عباس است.

دوباره طبل، دوباره سنج، دوباره دسته، دوباره تربت...
دوباره بوی سیب...
صدایی نمی آید...
گویی نینوا به خاطر "یا أخی أدرک أخاک" عباس ، شرم دارد از گفتن این که چه گذشت در این وادی ...

« اللهّم عجل لولیک الفرج»



پ.ن: نمی خواستم چیزی اضافه کنم به این پست، ولی...

بخوانید...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 9:15  توسط علیرضا | 
این قرار داد تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:4  توسط علیرضا | 
 

"زبان آتش"  (لینک دانلود)

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز از مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

شعر:فریدون مشیری
منبع: صفر٬یک٬دو


پ.ن۱: سلام.

پ.ن۲: قدر شبهای قدر را هم ندانستیم.

پ.ن۳: اگه نظر کپی پیستی میذارم و شما هم بدتون میاد میتونید فحش بدین.ولی بدانید و آگاه باشید(اعلموا ‌‌أن) پست های همه رو میخونم. با تشکر

پ.ن۴: حتما دانلود بفرمایید. ۸ دقیقه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:8  توسط علیرضا | 
کوچیک که بودم...
خدا رو "می دیدم" که پشت سرم داره تاب رو هل میده...
هر وقت بهش نگاه می کردم داشت بهم می خندید...

نوجوون که بودم...
خدا رو در اوج صدای خواننده ی مورد علاقه ام حس می کردم.چیزی که بهم "آرامش" میداد.

جوون که بودم...
خدا رو در چشم های عاشق همسرم می دیدم.چشمهاش " آرام"م می کردن.حالا خدا برایم در این سنین شهوت شده بود.
همان که اغلب اسمش را " عشق " می گذاشتم.

۳۵ سالم که بود...
خدای من پول بود٬ پست و مقام و قدرت بود...

۵۰ سالم که بود...
خدا رو حس می کردم که در لحظات تنهایی کمی "آرام" گرفته ام.دیگه بچه ای نداشتم که براش زحمت بکشم و کار کنم.همه شون تنهام گذاشته بودن.

فکر کنم ۵۸ سالم بود...
همسرم که عاشقش بودم تنهام گذاشت و رفت...

۶۰ ساله که بودم...
یه روز هر کسی از خاطرات بچگی اش می گفت...
یهو  یکی گفت: کی یادشه تو بچگی چه تصویری از خدا تو ذهنش داشته؟!

یه دفعه...

چرا من یادم نمیاد؟! نکنه آلزایمر گرفتم؟؟
هان...
نه!!
یه چیزایی یادم می یاد...

یادم می یاد اونوقتا که خدا پشت تاب هٌلم می داد...
هم زندگی بهتری داشتم و هم خدا رو بیشتر دوست داشتم.

همون روز...
از اونجا اومدم بیرون...
شدم عین وقتی کوچیک بودم.
حالا خدا خیلی قشنگتره. زندگی هم.حتی خوشگلتر از دوران بچگی ام.

فقط...
فقط یه چیزی اذیتم می کنه.
چون نمی دونم یعنی چی...

هر وقت کسی از آشناهای قبلیم منو می بینه...
به اون یکی میگه:

اونو میبینی؟ (منو میگن)
بیچاره یه مدت بعد از اینکه زنش مرد٬ بچه هاش گذاشتنش خانه سالمندان حالا اومده بیرون ولی زده به سرش...
خل و چل و دیوونه شده...
همش راه می ره میگه خدا دوست دارم و این دری وری ها.
عین خود بچه کوچیک ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:13  توسط علیرضا | 
بیا بنشین و با مردم مدارا کن
گره از کار این افتادگان وا کن
بترس از شعله های زیر خاکستر
بیا اندیشه ی اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی
دو صد تخت سلیمانی
فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند جم
نه بر شاهان سامانی وفا کرد و
نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد
نه شاهنشاه بشناسد
نه روحانی

مباد آن دم که چنگیزی به پا خیزد
کشاند آشیانت را به ویرانی

"همای" از خواندن این فتنه پروا کن
چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط علیرضا | 

همه تغییرات وزنی بر اساس ملودیست

 

 " ای شاه "

 

ای شاه بی خیال مست

با توام آیا با من مسکین حواست هست

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست

 

تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی

نه نه تو بی غم و مستی

 

تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی

نه نه تو بی غم و مستی

 

کجا پای تو تا زانو به گل بودست

کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بودست

 

شبانگه ناله ي دهقان پیری را که می گرید شنیدستی

نه نه تو بی غم و مستی

 

ای شاه بی خیال مست

با توام آیا با من مسکین حواست هست

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست

 

 

" شعر آهنگ از همای "

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:0  توسط علیرضا | 
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر گرامی،
حضرت حجت الاسلام و المسلمين کروبی
با سلام
جای تاسف است که در نظام اسلامی ما متصديان چندان بی‌طاقت شده‌اند که حتی تذکر را تاب نمی‌آورند. تذکر از سوی چه کسانی؟ از سوی برادرانشان، از سوی کسانی چون شما که عمرشان را صرف انقلاب و نظام اسلامی کرده‌اند.
نامه شما در مورد رفتارهای زشتی که در برخی بازداشتگاه‌ها با زندانيان صورت گرفته است، رسانه غيرملی و روزنامه‌های کودتاچيان را دستپاچه کرده است. اين همه دستپاچگی خبر از چه چيز می‌دهد؟ خبر از خبرهای وحشتناکی که ما هنوز اطلاعی از آنها نداريم. خبر از آنکه دروغ چون چرکی مسموم روز به روز دامنه خود را گسترش می‌دهد و به بهانه دفاع از «اصل نظام» غافلان را به حمايت از خود فرامی‌خواند و کسی نمی‌گويد که «اصل نظام» مردم‌اند و حکومت بخش کوچکی از نظام و دولت بخش کوچکی از حکومت و مجموعه افرادی که اين‌گونه رفتارهای غير انسانی را مرتکب شده‌اند تنها بخش کوچکی از کارگزاران اجرايی کشورند.
از کسانی که در زندان‌ها مورد تعدی و تجاوز قرار گرفته‌اند، می‌خواهند که چهار شاهد عادل با شرايط ويژه ارائه کنند. آيا آنان برای بازداشتن دست خود از گناه هم چهار شاهد می‌طلبند؟ اينهايی که مرتکب جرم شده‌اند، ايادی حکومت بوده‌اند. آيا حکومت علاقه ندارد بداند دستان او با مردم چه می‌کنند؟
سخن از دلجويی آسيب ديدگان حوادث اخير گفته می‌شود. به راستی اين آسيب‌ها چگونه التيام خواهد يافت، وقتی که منکر اصل وقوع شان می‌شوند و با تهديد و ارعاب ستم‌ديدگان را به سکوت و انصراف از تظلم وادار می‌کنند؟ دلجويی با پول و زور ممکن نيست بلکه با رسيدگی سريع، صريح و دقيق به دادخواهی آنها و خانواده‌هايشان ممکن است.
به راستی وظيفه ايمانی و انسانی يک روحانی انقلابی که با گزارش‌ها و مراجعات مکرر قربانيان چنين جناياتی روبه‌رو شده است، آيا جز کاری است که شما انجام داده‌ايد؟ انتظار از روحانيت اسلام آن است که در ابلاغ رسالت‌های الهی که بر دوش او قرار دارد، از خدا بترسد و از زورگويان و دروغ‌زنان و متجاوزان، از تهديدها و تضييق‌ها و از هيچ چيز ديگری جز خدا نترسد. در اين روزگار، کدام رسالت الهی سنگين‌تر از آن است که به صريح‌ترين لهجه، اسلام را از فجايعی که رخ داده است و رخ می‌دهد، تبرئه کنيم؟ اين رسالتی است که انجام آن جز از روحانيت متعهد بر نمی‌آيد، و اگر در انجام آن کوتاهی شود، نخستين گروهی که از بابت آن ملامت خواهند شد، آنان خواهند بود.
عجبا اگر کسانی به جای پرداختن به اين مسئوليت تاريخی، به راحتی بر روی آنچه انجام گرفته است چشم بپوشند، به صورتی که گويی انجام آن اعمال ناشايست بخشی از وظايف نيروهای امنيتی بوده است، و تنها گناه نابخشودنی و سزاوار واکنش آگاه کردن مردم از اين فجايع است.
اينجانب به سهم خويش از شجاعت و تعهد شما تشکر می‌کنم و اميدوارم تلاش‌های شما با همصدايی ديگر استوانه‌‌های روحانيت مبارز تقويت شود.
برادر شما
ميرحسين موسوی
۲۷/۵/۸۸

پ.ن.۱: سلام.

پ.ن.۲: هر عزیزی که دوست داره بزنه تو سرم٬ می تونه انرژی اش رو در قسمت نظرات بدون تاییدیه خالی کنه!

پ.ن.۳: اگر حرف از شهادت زدم برای این بود که اعتقادم این است که کسی که در راه ظلم کشته شود٬ شهید است.

پ.ن.۴: آقای موسوی٬ امیدوارم رفتاری از شما نبینم که بخواهم تفکراتم را عوض کنم و از اینها پشیمان شوم!

پ.ن.۵: آقای موسوی٬ اگر واقعا همانی هستید که فکر می کنم٬ برای n مین بار می نویسم:

"و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموتا بل هم احیاء عند ربهم یرزقون"

پ.ن.۶: کوروش کبیر: شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه صبح می شود٬گورکن گمنامی است که کمر به دفن دانائی بسته است

پ.ن.۷: در پناه حق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط علیرضا | 

جاتون خالی جمعه رفته بودیم کنسرت خیر سرمون حسام الدین سراج!

آخرش حوصله ام شدیدا سر رفته بود

خلاصه بعد کلی دعا و خواهش و تمنا از خدا پا شدن که برن!!
اومدن کلی گل گرفتن و به همدیگه دادند.

تازه آقای مجری فرمودند از آقای سراج خواهش میکنم که در صورت امکان اون آهنگ قشنگه رو هم اجرا کنند
سراج:

من( و البته خواهرم و زوج گرامیش!):

تازه امروز کاشف به عمل آوردیم که از قبل برنامه ریزی شده بوده و می خواستن کلاس بذارن خیر سر کچل ما!

از طراحی صحنه که دیگه نگو!  با داربست کلی سیستم چیده بودند و آخرش یه گولی! نقره ای آویزون کرده بودند!!
از افکت ها هم که دیگه اصلا نگو! روی هر چی اروپا و آمریکا و استکبار جهانی بود سفید کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط علیرضا | 
یکی نیست اینجا که به من بگه:

خدا کو؟...

خدایا میگم سواد وبلاگ خوندن داری؟

کجایی آخه؟

دیشب خیلی حال داد!

تفکراتمو و رفتاراتمو اگه بهتر نمی کنی بدتر نکن!

تکراریه ولی بازم میذارم:

یکی انگار باهام قهر کرده.

خیلی هم آدم بزرگواریه.

چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط علیرضا | 
زمان حضرت پیامبر"ص" و قبل از آن بت پرستان به پای بتها بچه ها را قربانی می کردند.

محمد"ص" ۲۳ سال زحمت کشید و خاکسترهای روی سر را تحمل کرد و ناسزاها را شنید و جنگید و جنگید و علی "ع"  ۲۵ سال صبر و سکوت کرد تا حالا بعد از حدود ۱۴۰۰ سال بت پرستان ورژن هزاره ی سوم برای "امام هاشان" شربت و شیرینی و کیک و بستنی و هزار کوفت دیگر در خمره ی محبان "امام ها" فرو کنند.همان ها که بعد از خوردن شربت حتی نمی فهمند که جای لیوان آن کف خیابان نیست.سربازان امام زمان ما را نگاه!!


چند روز می باشد که فکری ما را و ذهن ما را به خود مشغول داشته

اگر پاسخی برایش می دانید...

مگر نشنیده اید که در زمان ظهور حضرت مهدی عالمان دین و "فقها" ی آن زمان از دشمنان او می شوند؟؟ از بس دین تحریف شده و تغییر کرده.
پس عزیزان "ولایی" ....
به مهدی معتقدید یا "ولایت"؟!
مگر خود نمی گویید "حق و باطل از هم جدایند" ؟؟
آهای..............
"فیلسوفان متفکر" ...      کجائید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:0  توسط علیرضا | 
 

گفتند مقدسی آورده ایم...

ماندیم در انتظار...

کاین مقدس چه می فرماید...

عاقبت فرمود و ما شنیدیم....

کشتند گفتند نکش...

بردند گفتند نبر....

زدند گفتند نزن.....

گفتند مقدس چنین می فرماید...

مردان را کشتند با پسران..

زنان را به یغما بردند با دختران...

ادیان را له کردند با پیغمبران...

گفتند مقدس چنین می فرماید...

عاقبت با نام خدا....

رو به سوی قبله مقدس...

انسانیت را سر بریدند و گفتند ......

مقدس چنین می فرماید.......



دخترم!
سنت‌شان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ايستاده بودى

و خوشدلانه نگاه مى‌كردى
كه به خانه‌ات برگردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيال‌هاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مى‌زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهره‌ى صيادش را جستجو می‌كند
تو به دام افتادى
همچون خوشه‌ى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مى‌شود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرنده‌ى خانگى
پارس مى‌كنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مى‌شوى.
آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ى ايران را در ترنم گلبرگ‌هايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا داده‌اند
بلبلانند
ميليون‌ها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مى‌خوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى
يعنى پنجره‌ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه صيد حلال مى‌خورد.


پ.ن۱: سلام.

پ.ن۲: لطفا، لطفا و باز هم لطفا هر عزیزی که لطف میکنه به وبلاگ من سر میزنه: ۱- پست قبلی رو بخونه. ۲- اگه دوست داشت نظر بذاره

پ.ن۳: ببخشید اگه به من سر زدید و من جواب ندادم. سعی می کنم تا دیرتر نشده این کارو بکنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:33  توسط علیرضا | 
خسته شده ام.خسته شده ام از این دنیای تکراری. از این دنیای تکرارها. دنیای تکرار روزها و هفته ها و ماه ها. تکرار لحظه ها و نفس ها. تکرار حرف ها و تکرار ناگفته ها. تکرار "امام" ها و "زمان" ها.تکرار روح هایی که فدا می شود و جسم هایی که می مانند در این دنیای پر تکرار. تکرار علی ها و حسین ها. تکرار محمد و فاطمه و خدیجه و آسیه. تکرار ع و ص هایی که بعدشان می آید. گم شده اند انگار "علی" و "محمد" در این حیرانه ی تکرارها.
راستی... کجایی علی؟!
کجا رفته ای که نمی یابیم؟ نکند در "نجف اشرف" ت قایم شده ای؟ پس "بطلب" مان تا بیاییم و ببینیمت مگر خسته جانمان و جان خسته مان آرام گیرد. نکند در میانه ی شیعیانت هستی؟! همان ها که به نام تو، به نام محمد و به نام دخترش و همسرت و "مادر" شان دروغ می گویند و می کشند و می خورند و می دوزند و می بُرند؟کجایی پس؟ نشانم بده خودت را. به ایمانم چه کار؟ مگر تو مؤمنان را هدایت می کنی؟ مرا هم بیرون بکش از این ورطه ی ضلالت و گمراهی و به من هم بفهمان که شیعه ات بودن یعنی تا می توانی ظلم کن،بردار و بکش و ببر.
آی... حسین!
تو کجایی؟ شاید تو هم مثل پدرت خود را در حریم حرمت حبس کرده ای تا مریدانت به دیدن خودت و کربلایت بیایند. نه! نمی بینمت! تو و پدرت آن "علی" و "حسین" نیستید که من می خواهم. نمی بینم "حسینی" را که ذلت را نپذیرفت. تو نیستی آن که با ظلم جنگید.همان که می گویند قطره ی اشکی برایش کلید بهشت است. محبانت قطره ی اشک را برای توی ریاکار، ریاکارانه می ریزند.تو که ادعای مظلومیت داری، اگر می توانی بیا و ببین که مریدانت چگونه ظلم می کنند.مریدان "حسین" ظلم نمی کنند که "حسین"  به مبارزه با ظلم ایستاد. "حسین" و   ۷٢   "یارش" سر تسلیم مقابل ظلم فرود نیاوردند و محبان تو، از مظلومیت تو می گویند و می گریند و منافقانه در مقابل ظلم خم می شوند.سکوت می کنند و می نشینند تا نه کتک بخورند و نه زندانی شوند و نه شکنجه. و به شهیدان راه مبارزه با ظلم،  ترحم می کنند و نمی دانند که بعدها کسی باید بر "سوختن" شان گریه کند.
"حسین" مظلوم است، نه به خاطر شمر و یزید ملعون میگویم، که به خاطر تو که خونش را پایمال کردی و می کنی.که باعث شدی عده ای به نام "حسین" بیایند و بر سر بریده ات بگریند. و دستهای خونین شان، اشک های خون آلود را پاک کنند و خونین تر شوند، مگر خدایت ببیند و به پاداش "خون" هایی که "ریختند" به بهشت فروشان کند. و خدای "حسین" نگذرد از سر تو و محبانت که این ظلم های را در حق "حسین" و "محمد" و "فاطمه" روا دانستید و بر خودتان برچسب "ثار الله و ابن ثاره" را چسباندید.
کسی نمی داند اینجا انگار که "ابراهیم" زمان کی می آید که بت های علی و محمد و زهرای پهلو شکسته و حسین سر بریده و رضای زهر خورده و مهدی موعود (ارواحشان فداه) را در هم بشکند و برچیند از این بساط ظلم و جور؟ کسی می داند؟
یا "علی"...
ای حقیقتی بر گونه ی اساطیر...
با تو سخن می گویم...
چاهی بده به من تا به رسم مردانه ات درد دل هایم را با چاه بگویم.این جا کسی را نمی بینم مگرعلی و فاطمه و محمد که لات و عزّی ی زمانند و کاری از دست های آلوده و خونین شان بر نمی آید.
مگر تو یاری ام کنی در این بحبوحه ی امام ها و خدا ها و شیطان ها و انسان ها. کمکم کن مگر التیام یابد این زخم های بر دل نشسته. مگر تو همان نیستی که شب ها رزق یتیمان را می رساند؟ نکند باز هم اشتباه کرده ام؟! نه! نه! کمکم کن تا ایمان آرم به "خدا" ، به "محمد" و "فاطمه" و "خودت" و "فرزندانت" و "مهدی موعود".کمک کن مگر رها شوم از این خستگی ها. خستگی از خدا و نشانه هایش. از دنیایی که در آن موسیقی لهو  است و لغو .خستگی از دنیایی که در آن همه تلاش می کنند تا زنده بمانند و هیچکس تلاش نمی کند که دمی زندگی کند. از دنیایی که صحبت از آزادی در آن نیازمند گذشتن از "خدا" و "علی" و "محمد" است. "اسلامی" که "علی" و  "محمد"  ۵٣  سال نهالش را آبیاری کردند( و حالا بعضی ها نامش را اسلام ناب محمدی گذارده اند و گویی سندش هم به نام خودشان است) انگار خشکیده و جز شاخه های کوچکی ازش باقی نمانده است. باور کن. باور کن که خسته ام. خسته از هیچ کس که مرا نمی فهمد و خسته از نفهمیدن خدایی که نمی فهمم.
خسته از گفتن،نوشتن، خواندن، شنیدن.
خسته از خستگی ها.
خسته از تکرار...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:29  توسط علیرضا |